مجموعه کتابهای استاد شهید مرتضی مطهری

www.razavimr.ir دانلود کتاب الکترونیکی مجموعه کامل کتابهای استاد مطهری شامل 96 عنوان کتاب با فرمت pdf


بنیاد علمی و فرهنگی استاد شهید مرتضی مطهری با همکاری انتشارات صدرا برای اولین بار اقدام به تهیه نسخه pdf  همه آثار استاد مطهری باکیفیت بالا و عرضه رایگان آن در فضای مجازی نموده است.

 

 

 

ادامه نوشته

شهیدی که 16 لباس روی‌هم پوشید تا به جبهه برود

 
شهیدی که 16 لباس روی‌هم پوشید تا به جبهه برود
 

نوبت به نوجوان سبزه روی عرق کرده می رسد. «محمد علی ربیعی» توجه ام بیشتر بهش جلب می شود. از صورتش که حالا مثل لبو سرخ و تند شده است، همین طور هم شره شره عرق می چکد، تعجب می کنم.

۱۳۹۱/۰۷/۱۲

ادامه نوشته

دانلود داستان به صورت pdf

برای دانلود داستان های عاشقانه بر روی لینک انها کلیک کنید.

۱.داستان تنها راه رسیدن

حجم:   2.3 Mb

DOWNLOAD

۲.داستان معنای خوشبختی

حجم:  2.5 Mb

DOWNLOAD

۳.داستان طبیعت حقیقی یک قلب

حجم:  2.6 Mb

DOWNLOAD

.........................................................................................

نظر یادتون نره

داستانک

                                       داستان پادشاه و وزیـــر

                           

 

سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت.

 

وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست.....

ادامه نوشته

داستانک

                                                     معنای دوم عشق

 

                                             

 

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند.

شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله‌های آتش نگاه می‌کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید: ”چرا بیکار نشسته‌ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته‌ای!؟” .....

ادامه نوشته

فرشته بیکار

یک روز مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم....

مطالعه ادامه مطلب »

ادامه نوشته

کودک و مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:

می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:

مطالعه ادامه مطلب »

ادامه نوشته

مرد نگران

روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد . دکتر از زن پرسید : ” آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند ؟! “

مطالعه ادامه مطلب »

ادامه نوشته

فرشته ای با شمع خاموش

مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله‏اش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتي‏اش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد

پدر در خانه اش را بست و گوشه‏گير شد. با هيچکس صحبت نميکرد و سرکار نميرفت.

مطالعه ادامه مطلب »

ادامه نوشته

داستان کوتاه پدر یعنی

پدر یعنی: اون کسی که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه ی فرزندش رو دید ماشین رو داد دستش درحالیکه چشمانش پر از گریه بود گفت: حالا تو موهای منو بتراش.

پدر یعنی: کسی که ” نمی توانم” را زیاد در چشمش دیدیم ولی هرگز از زبانش نشنیدیم.

پدر یعنی: اونی که  طعم پدر داشتنو نچشید اما واسه خیلی ها پدری کرد.

مطالعه ادامه مطلب »

ادامه نوشته

داستان

دختر فداکار

همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.”

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: “باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید..” مکث کرد. ”بابا، اگر من تمام این شیربرنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟”

مطالعه ادامه مطلب »

ادامه نوشته

داستان

تو را می‌شناسم

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت..

مطالعه ادامه مطلب »

ادامه نوشته

داستان

زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست.

مطالعه ادامه مطلب »

ادامه نوشته

داستان

یک جفت کفش طلایی

روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟
خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمی دانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود.
کریسمس نزدیک بود و دخترک مدام در مقابل ویترین یک فروشگاه کفش زنانه لوکس می ایستاد و به یک جفت کفش طلایی خیره می شد. قیمت کفش ۵۰ دلار بود و دخترک افسوس می خورد که نمی تواند کفش را بخرد. 

مطالعه ادامه مطلب »

ادامه نوشته

داستان

بى نیازى از مردم

بى نیازى از مردم

در صدر اسلام مکرر اتفاق افتاده که افراد بى بضاعت و احیاناً نقص عضو، حضور رسول اکرم و ائمه طاهرین علیهم السلام شرفیاب شده و اوضاع و احوال خود را شرح داده اند ولى اولیاء گرامى اسلام به جاى کمکهاى بلاعوض آنان را به کار و فعالیت تشویق نموده اند. زراره می گوید: مردى به حضور امام صادق علیه السلام آمد، عرض کرد دستم ناسالم است و نمى توانم با آن به خوبى کار کنم ، سرمایه ندارم تا با آن تجارت نمایم و فرد محروم و مستمندى هستم .

فقال اعمل و احمل على راءسک واستغن عن الناس .

امام علیه السلام که مى دید آن مرد، سر سالمى دارد و مى تواند طبق رسوم محلى با آن کار کند و بار برد راضى نشد عزّ و شخصیتش با ذلت سؤال در هم شکسته شود و در زندگى کل بر مردم باشد. به وى فرمود: با سرت باربرى کن و خویشتن را از مردم بى نیاز ساز.

منبع:محجة البیضاء، جلد 3، صفحه 143

ممنون از دوست خوبم

مطلب خواندنی

دنیاى شگفت انگیز آفریده ها

دنیاى شگفت انگیز آفریده ها

سیّاحى از جنگلى میگذشت چشمش بگنجشکى افتاد که بر روى درختى نشسته و با وضعیکه اضطراب و وحشت از آن آشکار بود صداهاى پى درپى مى داد آشفتگى گنجشک توجّه سیاح را بخود جلب نمود و دقت کرده دید در هر چند ثانیه آن حیوان حرکت مینماید و بر گرد درخت دیگرى میپرد در این هنگام مشاهده کرد مار سیاهى از همان درخت در حال بالا رفتن است و در آن درخت لانه گنجشک است فهمید این مار قصد آشیانه و بچه هاى گنجشک را کرده در این بین دید گنجشک یک نوع برگ مخصوص با عجله تمام میچیند و بر گرد لانه خود قرار مى دهد.

 همینکه اطراف آشیانه را پر از برگ نمود آنگاه بر روى شاخه اى نشسته منتظر نتیجه بود. مار بالا آمد و بسوى آشیانه رسید وقتى که بوى برگها بمشامش خورد با شتاب زیاد بازگشت نموده از درخت بزیر آمد سیّاح دانست که آن برگها براى مار سم کشنده اى بوده و خداوند عزیز گنجشک را براى حفظ از دشمن بآنها راهنمائى کرده و مکتبى از مافوق طبیعت متکفل آموزش و پرورش این جاندارنست .

منبع: مدارج القرائة

ممنون از دوست خوبم

داستان

بزرگوارى مالک اشتر

بزرگوارى مالک اشتر

مالک اشتر که از امراء ارتش اسلام و فرمانده سپاه على (ع ) بود روزى از بازار کوفه عبور می کرد. پیراهن کرباسى در برو عمامه اى از کرباس بر سر داشت . یک فرد عادى و بى ادب که او را نمى شناخت با مشاهده آن لباس کم ارزش ، مالک را حقیر و خوار شمرد و از روى اهانت پاره کلوخى را به وى زد. مالک اشتر این عمل موهن را نادیده گرفت و بدون خشم و ناراحتى ، راه خود را ادامه داد. بعضى که ناظر جریان بودند به آن مرد گفتند واى بر تو، آیا دانستى چه کسى را مورد اهانت قرار دادى ؟ جواب داد: نه . گفتند این مالک اشتر دوست صمیمى على علیه السلام است . مرد از شنیدن نام مالک بخود لرزید و از کرده خویش سخت پشیمان شد، نمیدانست چه کند. قدرى فکر کرد، سرانجام تصمیم گرفت هر چه زودتر خود را به مالک برساند و از وى عذر بخواهد، شاید بدین وسیله عمل نارواى خویش را جبران کند و از خطر مجازات رهائى یابد. در مسیرى که مالک رفته بود به راه افتاد تا او را در مسجد به حال نماز یافت . صبر کرد تا نمازش تمام شد، خود را روى پاهاى مالک افکند و آنها را مى بوسید. مالک سؤ ال کرد این چه کار است که مى کنى ؟ جواب داد از عمل بدى که کرده ام پوزش مى خواهم .

فقال لاباءس علیک فوالله مادخلت المسجد الا لاستغفرون لک .

مالک با گشاده روئى و محبت به وى فرمود: خوف و هراسى نداشته باش . بخدا قسم بمسجد نیامدم مگر آنکه از پیشگاه الهى براى تو طلب آمرزش ‍ نمایم .

منبع:مجموعه ورام ، جلد 1، صفحه 2

ممنون از دوست خوبم

داستان بیسکوییت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد....

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

عجب خوش شانسی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: ...

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

ساده ترین جواب

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم

چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان

رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: ....

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

دختر کوچک و آقای دکتر

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو  در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !  و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت :.....

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستان جالب بازى در هواپیما

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت:…...
 
برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه نوشته

خویشتن داری

زن و شوهری در طول ۶۰ سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.

در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند.......

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستان فوق العاده در مورد عشق

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»......

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

معجزه ی عشق

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود :.....

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

حکایتی از عشق واقعی

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و ....

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

حکایت جالب

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد :.......

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

دخترک حاضرجواب

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.........

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک شود.

ادامه نوشته

لباس های کثیف همسایه

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: ...........

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستان طنز میمون و کلاه فروش

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.....

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستان :

نظر یادتون نره ، با تشکر مهدی

نام من میلدرد است؛

من قبلاً در دی‌موآن در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.
در, طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.
با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتنشاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.....

برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستان ماهیگیری…

 

A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”.......

ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

باد شمال شرقی

دختر جوان از تپه بالا رفت.

خودش را به او رساند.کنارش نشست.

نفس تازه کرد و گفت:سلام.امروز اومدم فقط یه چیز به ام بگی.......

برای خواند متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستانک حکیم و زن خانه

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.....

برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

رویا

عزیزم داری به چی فکر می کنی؟

زن به خودش آمد:هیچی.همین طوری.

نه، بگو، داشتی به یه چیزی فکر می کردی!

خیلی دلت می خواد بدونی؟...........

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

خدایا چرا من ؟

آرتوراش  قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.....

برای خواندن کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستان پیرمرد – بسیار زیبا

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.......

روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

تنها بازمانده یک کشتی

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد......

ادامه را کلیک کنید.

ادامه نوشته

نگاه

روی گونه ی او دست کشید.دو چشم او را بوسید.

سرخ شد و سر پایین انداخت.

با دست راست موهای او را از رو پیشانی اش پس زد:خجالت نکش.

تکه شیرینی ی گوشه ی لب اش را با ناخن کند.

-دست خودم نیست.شیرینی دوست دارم......

برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید ......

برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستان جالب مردی فقیر

یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند ....

برای خواندن کامل داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست

در این پست، داستان کوتاهی از ایزاک آسیموف را برایتان انتخاب کرده‌ام. داستان، را اولین بار در شماره خرداد ۶۸ مجله دانشمند خواندم. فضای شاعرانه این داستان آن را از سایر نوشته‌های آسیموف متمایز می‌کند.

امروز وقتی در اینترنت جستجو می‌کردم، به مطالب جالبی در مورد این داستان هم برخوردم:

در سال ۱۹۶۴، مجله پلیی‌بوی، از چندین نویسنده علمی تخیلی نویس خواست که بر اساس یک تصویر، داستان‌های کوتاهی بنویسند. آثار نویسندگانی مانند آرتور سی کلارک، فردریک پال و توماس ام دیش دریافت شدند و منتشر شدند، اما در این میان نوشته آسیموف قبول نشد! آسیموف هم اثر را در مجله فانتزی و علمی تخیلی در سال بعد چاپ کرد.

تصویری که باید بر اساس آن داستان کوتاه نوشته می‌شد، اثر M.C. Escher بود و Bond of Union نام دارد:

کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست

نوشته ایزاک آسیموف

ترجمه سیامک جولایی

برای خواندن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستان چهار شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند .
محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد .....

برای خواندن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته